عکس ها و نوشته های زیبا و احساسی
بــه تــو ســــاده دل نــدادم کــه بـــری ســـــــــاده ز یـــــادم . . .
شباب عمر عجب با شتاب می گذرد بدین شتاب خدایا شباب می گذرد شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد به چشم خود گذر عمر خویش می بینم نشسته ام لب جوئی و آب می گذرد به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه که ابر از جلو آفتاب می گذرد خراب گردش آن چشم جاودان مستم که دور جام جهان خراب می گذرد به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما چو گندمی است که از آسیاب می گذرد کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست که روزگار چو تیر شهاب می گذرد (استاد شهریار)
شتاب مكن كه ابر بر خانه ات ببارد و عشق در تكه اي نان گم شود هرگــز نتــوان آدمـي را به خانه آورد آدمي در سقـوط كلمات سقــوط مي كند و هنگام كه از زمين برخيزد كلمات نـارس را به عابران تعـارف مي كند آدمي را توانايـي عشق نيـست در عشق مي شكنــد و مي ميــرد (احمدرضا احمدی)
تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را اگر می خواهی جستجو کنی به حتم در میان پستو های بی حوصلگی ام می یابی اما بی محابا در نزن که گرد دلم تا ابد به سرفه ات می اندازد و عزای سیاه پوشش به گریه ات! آرام که آمدی اول از آینه تنهایی بپرس از کدام سو آنگاه به نرمی قدم بردار که ناگزیر تخته های زوار در رفته روحم پای برهنه ات را خراش نیندازد به گمانم جایی برای تکیه کردن نیست تنها شانه های پوشالی مترسک خنده هایم که آن هم استراحت گاه ناامنی است آخر بارها هجوم سخت کلاغ های سیاه را دیده است تصمیم با خودت ... هنوز هم جستجوی خاطراتم را در سر می پرورانی؟ (گلسا امیدوار)
اين شفق است يا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو من به کجا رسيده ام ؟ جان دقايقم بگو آيينه در جواب من باز سكوت مي کند باز مرا چه مي شود ؟ اي تو حقايقم بگو جان همه شوق گشته ام طعنه ي ناشنيده را در همه حال خوب من با تو موافقم بگو پاك کن از حافظه ات شور غزلهاي مرا شاعر مرده ام بخوان گور علايقم بگو با من کور و کر ولي واژه به تصوير مكش منظره هاي عقل را با من سابقم بگو من که هر آنچه داشتيم اول ره گذاشتم حال براي چون تويي اگر که لايقم بگو يا به زوال مي روم يا به کمال مي رسم يكسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو (محمد علی بهمنی)
وقتی توی خسـتگـیهـایم گـمـت کردم وقتی توی کوچه بی بازگشت شیدایی عاشق کُشی ، شهـامـت شد و تو قدّاره کِش کوچه شدی حالا از من لاشه ای مانده نــه دلی که بیـقـراری کند نــه چــشــمی که چــشــم انتظــاری و تو تیـغــت را زمین بگذار عاشـقی نمانده است که قدّاره کِشی! راستش را بخواهی هنوز هم دلم زیر اینهمه خاک برای تو تنگ می شود هنوز هم . . .
چشمانـم به دنبال حقیقت میگردند انگشتانـم ایمان و عقیده را احساس میکنند پاکیزگی را با دستانـم لمس میکنـم و همه چیز را زیـر بـاران اعتراف میکنـم و سپس در مقایل آینـه ایستادم آنرا شکستـم! چه شبیه شد آیـنه با من . . .
چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بیدار است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوی شب را همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند همین فردای افسون ریز رویایی همین فردا که راه خواب من بسته است همین فردا که روی پرده پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست همین فردا همین فردا من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان در بستر شب خواب و بیدار است سیاهی تار می بندد چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است به هر سو چشم من رو میکند فرداست سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناری ها سرود صبح می خوانند من آنجا چشم در راه توام ناگاه ترا از دور می بینم که می آیی ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی نگاهم باز حیران تو خواهد ماند سراپا چشم خواهم شد ترا در بازوان خویش خواهم دید سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت برایت شعر خواهم خواند برایم شعر خواهی خواند تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید و گر بختم کند یاری در آغوش تو ای افسوس سیاهی تار می بندد چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز زمان در بستر شب خواب و بیدار است (فریدون مشیری)
بگـذار آدمهـا تا میتوانند سنگ بـاشند ، تـو از نـژاد چشمــه بــاش . . . (زرتشت)
درون تو صدایی هست که تمام روز در وجود تو زمزمه می کند حس میکنم این درسته، می دانم این یکی غلطه ؟! نه معلم، نه واعظ ، نه پدر و مادر و نه دوست و هیچ آدم عاقلی نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط تنها به صدای درونت گوش کن ( شل سیلور استاین )
بیداری شبهای درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم بینی هر روز دلم در غم تو زار تر است وز من دل بی رحم تو بی زار تر است بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادار تر است برمن در وصل بسته میدارد دوست دل را به عنا شکسته می دارد دوست زین پس منو دل شکستگی بر در اوست چون دوست دل شکسته می دارد دوست اینگونــه زندگــی کنیـم :
مصمـم امّا بی خیــال متواضـع امّا سربلنــد مهربـان امّا جـدی سبـز امّا بی ریــا عــاشق امّا عــاقل
در کودکی مرده از تنهایی و از خاطرات پرپر شده از شکستن دلها از تن های از پشت خنجر خورده شکــوه هـــا دارم * * * افسوس که تنهاییم را کسی صدا نزد دریغا که نامم را کسی هجی نکرد حیف کسی از این قفس مرا رها نکرد * * * من از تاریکی کامل از شب هایی که تاریکی امان ماه را بریده از سینه با قلبی تکه تکه شده شکــوه هـــا دارم * * * من از سادگی از به نگاهی دل باختگی شکــوه هـــا دارم
همیشه با بدست آوردن اون كسی كه دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی ، گاهی وقتا لازم هست كه ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی همه ما با اراده به دنیا می آییم با حیرت زندگی میكنیم و با حسرت میمیریم این است مفهوم زندگی كردن پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مكن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشد افسوس... آن زمان كه باید دوست بداریم كوتاهی میكنیم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازی میكنیم و بعد...برای آنچه از دست رفته آه می كشیم
دلتنگ بودم و خسته
آمدم تا ماه نگاهت را
از پشت پنجره بچینم اما
پائیز حرفهایت به هوای شعرم خورد
و رعد یادت در واژه هایم پیچید
تمام خاطرات کز کرده از تو
خیس شدند!
چه بگویم وقتی دیوانه وار
سمت گلهایی که دارم از تو به آب می دهم
در حرکتم وآخرش نمی دانم
به کدام نا کجا آباد می رسم؟
تازه لهجه شعرم بهاری شده بود
که تو آمدی...........
ونگذاشتی لابه لای برگها شکوفه کنم
حالا از بهار نشانی نیست
تنها یک برگ؛که مرا می برد تا رویائی
که تا به حال ندیده ام
واینکه به او که هیچوقت فکرش را هم نمی کردم
چقدر فکر کردم؟؟!
و هنوز دلتنگم.....
گفتم : بهــار خنده زد و گفت : « ای دریــغ ، دیگر بهـار رفته نمی آیـد گفتم : پــرنده گفت : « اینجا پرنده نیست ، اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست گفتم : درون چشم تو دیگر ... ؟ گفت : « هرگز نشان ز باده مستی دهنده نیست اینجا به جز سکــوت ، سکـوتی گــزنده نیــست »
وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم با خود گفتم پروردگارا ؟ چه فلسفه ای ست در این همسایگی و چه حکمتی ست در این بیگانگی ( مسعود فردمنش )
یکشبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پـُر ز لیلا شد دل پـُر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق...دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت: ای دیوانه..لیلایت منم در رگت پنهان و پیدایت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آواره ی صحرا...نشد گفتم عاقل می شوی...اما نشد سوختم در حسرت یک یا رَبت غیر لیلا ..بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سرمیزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم
تيكه بر جنگل پشت سر روبروي دريا هستم آنچنانم كه نمي دانم در كجاي دنيا هستم حال دريا آرام و آبي است حال جنگل سبز سبز است من كه رنگم را باران شسته است در چه حالي آيا هستم ؟ قوچ مرغان را مي بينم موج ماهي ها را نيز حيف انسانم و مي دانم تا هميشه تنهــا هستم وقت دل كندن از ديروز است يا كه پيوستن بر امروز من ولي در كار جان شستن از غبار فردا هستم صفحه اي ماسه بر مي دارم با مداد انگشتانم مي نويسم من آن دستي كه رفت از دست شما هستم مرغ و ماهي با هم مي خندند من به چشمانم مي گويم زندگي را ميبيني بگذار اين چنين باشم تا هستم (محمد علی بهمنی)
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه گم نشوم تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري در راه عشقي پاک تر و صادقانه تر ، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه ی بيرحم دلهايي را كه ز هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم
عاقبت باید گفت با لبی شاد و دلی غرفه به خون كه خداحافظ تو . . . گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت شكست گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست باید از كوی تو رفت دانم از داغ دلم بی خبری و ندانی كه كدام جام شكست كه كدام رشته گسست گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی عاقبت باید رفت عاقبت باید گفت با لبی شاد و دلی غرقه به خون كه خداحافظ تو . . .
در دایره ای که آمدن ، رفتن ماست آن را نه بدایت نه نهایت پیداست کس می نزند دمی در این عالم راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست (حکیم عمر خیام )
اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است . . . اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحر رنج است . . . اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است . . .
پشت تنهايي شب زير اين سقف سياه که به زيبايي دل تنهاي تو باشد پنجره هايش از عشق سقفش از عطر بهار رنگ ديوار اتاقش گل ياس عکس لبخند تو را مي کوبم روي ايوان حياط تا که هر صبح اقاقي ها را از تو سرشار کنم همه ي دلخوشي ام بودن توست وچراغ شب تنهايي من نور چشمان تو است کاشکي در سبد احساسم شاخه اي مريم بود عطر آن را با عشق توشه راه گل قاصدکي مي کردم که به تنهايي تو سربزند تو به من نزديکي و خودت مي داني شبنم يخ زده چشمانم در زمستان سکوت گرمي دست تو را مي طلبيد...
غمگین نشسته با ماه در خلوت ساکت شبانگاه اشکی به رخم دوید ناگاه روی تو شکفت در سرشکم دیدم که هنوز عاشقم آه
دیدم دلم گرفته! هوای گریه دارم تو این غروب غمگین دور از رفیق و یارم **** دیدم دلم گرفته دنیا به این شلوغی این همه آدم اما من کسی رو ندارم **** دیدم غروبه اما نه مثل هر غروبی پهنای آسمونو هرگز ندیده بودم از غم به این شلوغی **** دیدم که جاده خسته س از این که عمری بسته س اونم تمام حر فاش یا از هجوم بارون یا از پلی شکسته س اونم تمام راه هاش یا انتها نداره یا در میو نه بسته س **** من و غروب و جاده رفتیم تا بی نهایت از دست دوری راه یکی نداشت شکایت **** گم شدیم از غریبی من و غروب و جاده از بس هوا گرفته از بس که غم زیاده **** پر از غبار غم بود هر جا نگاه می کردی کی داشت خبر که یک روز میری که بر نگردی
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...!
من چه عاشقانه تو را خواستم چه صادقانه با تو ماندم و چه شاعرانه برایت اشک ریختم و تو پایت را روی قطره های اشک من گذاشتی و بیچاره اشک که در شیار پای تو له شد و من باز هم تو را خواستم دیگر غرور برای من بی معنی است . . .
در آبي بي كران دريا امواج ترا به من رساندند امواج ترانه بار تنها
آندم كه ترا در آب ديدم در غربت آن جهان بي شكل گوئي كه ترا به خواب ديدم
از من تا تو نگاه و ترديد ما را مي خواند مرغي از دور مي خواند بباغ سبز خورشيد
در ما تب تند بوسه مي سوخت ما تشنة خون شور بوديم در زورق آب هاي لرزان بازيچة عطر و نور بوديم
مي زد, مي زد, درون دريا از دلهرة فرو كشيدن امواج, امواج ناشكيبا در طغيان بهم رسيدن
دستانت را دراز كردي چون جريان هاي بي سرانجام لب هايت با سلام بوسه ويران گشتند روي لب هام
در هاله ئي از بلور ديدم خود را و ترا و زندگي را در دايره هاي نور ديدم
پيچيد ميان گيسوانم چون قطره ئي از طلاي سوزان عشق تو چكيد بر لبانم
آنگاه ز دوردست دريا امواج بسوي ما خزيدند بي آنكه مرا بخويش آرند آرام ترا فرو كشيدند
باز از گل خواب ها تراويد يا دست خيال من تنت را از مرمر آب ها تراشيد
در زاري و هايهاي دريا شايد كه مرا بخويش مي خواند در غربت خود , خداي دريا
بدون شرح
|






































